تبليغاتX
فــــلاش بــــک
 ...

تهران رسمآ شده پادگان....هر دخمه ای که پیدا می کنی پر از مامور شده...خواستم بگویم که بدانید در شهرما  امنیت اجتماعی دارد از سر و کول شهر بالا می رود.....بله, تهران همه چیزش حل شده است و فقط مانده همین یک قلم که بشود مدینه ی فاضله ای که باب میل بزرگانش است. 

امنیت اجتماعی بعنی اینکه وقتی من پایم را از خانه ام بیرون می گذارم از قیافه مامور نظامی کلاه کج کنار خیابان به وحشت بیافتم و جرات نکنم دست از پا خطا کنم.

همه خیابانها پر از گشت ارشاد شده آنوقت اگر دزد بیاید یا دعوا بشود باید بعد چند بار تماس گرفتن با 110و  بعد از نیم ساعت یا بیشتر که همه چیز تمام شده پلیس بیاید. پلیس ما اینقدر در طرحهای من درآوردی اش غرق شده که فراموش کرده وظیفه های مهمتری هم دارد.

 

            

             

 

 

پ.ن : چند روز پیش تولد چلچراغ بود....محیا پیشنهاد داده بود که برویم تحریریه و برای چلچراغ جشن تولد بگیریم. بچه ها رفتند و من ماندم با این ویروس آنفولانزای وقت نشناس که توی تنم جا خوش کرده بود...گزارش فرید را از این جشن تولد حتمآ بخوانید.

 


نوشته شده توسط مهدی کریمی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 | موضوع:
 زندگی به وقت دیروز

دوران مدرسه در بین تمام درسهایم , تاریخ حال و هوای دیگری برایم داشت...آن روزها در تصور روزهای کودکی ام دوست داشتم باستان شناس بشوم تا با یک کلاه جهانگردی و یک کیف کمری یا یک کوله پشتی در لابه لای خاک و خل ها در تپه های باستانی به دنبال قدمت کوزه های سفالی و ترجمه کتیبه های تاریخی باشم...آن روزها فقط میدانستنم که من گذشته را بیشتر از حال دوست دارم...حتی اگر خودم هم مال  آن گذشته نباشم..

    

 وقتی بزرگتر شدم بازهم دنبال گذشته بودم...ولی این بار گذشته ای که خودم هم جزوی از آن باشم...واضحتر بگویم از آن روزها تا به امروز شیفته این بودم که قطعه ای از گذشته را ببینم و یاد آن زمان بیافتم...از کوچه های کنار دبستانی که آنجا تحصیل می کردم و آن خانه ای که وسایل چوبی آنتیکش از پنجره پیدا بود و کسی در آنجا زندگی نمیکرد .ما هم گمان میکردیم آن خانه سالهاست که متروکه است صاحبش خانه را گذاشته خودش رفته است...یا حتی پنجره کلاس دوم راهنمایی مان که به کوچه پشت مدرسه باز می شد و کمی پایین تر از حد معمول بود....و یا هوای بهار و تابستان پارک شهر که مرا میبرد به خاطرات گذشته ام در همین یکی دو سال گذشته.

 

من شیفته گذشته ام...من عاشق جمع کردن عکسهایی از روزهای زندگی ام هستم...من حتی برگه انتخاب واحد ترم 1 دانشگاه را هم نگه داشته ام تا سالها بعد برایم خاطراتم را زنده کند...من پر شده ام از گذشته...زیباترین حس ها را  از فکر کردن به اتفاقات گذشته میگیرم و آزار دهنده ترین افکار را هم از زندگی در گذشته نصیبم می شود.

 

هنوز هم دلم پر میکشد برای آن دوستیهای روزهای دبیرستان ...یاد آن روزهایی که برای کنکور درس میخواندم و آن همه اتفاقات شیرینی که با وجود استرس درس برایم لذت بخش ترین روزهای زندگی ام را رقم زد .هنوز هم حسرت لحظاتی از آن روزها را می خورم که دیگر برایم تکرار نمیشود و نمی توانم دوباره شیرنی اش را حس کنم جز با تکرار خاطراتش.


من از آهنگها, از آدمها, از عکسها, از کاغذها, از نوشته ها , ازخیابان ها و از کوچه ها خاطره دارم.... حتی همین حالا هم خاطراتم دارند برایم چشمک میزنند... هدفونم را گذاشته ام, صدای محسن چاووشی همه وجودم را گرفته و مرا با خود می برد به آن اتوبان خلوت و آن ماشین و آنروزی که دلم از همه دنیا گرفته بود ...آن روز که من هم با صدای آهنگ فریاد می زدم "...حالا روزا همشون سه شنبه ان ... لعنت خدا به این سه شنبه ها"


نوشته شده توسط مهدی کریمی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 | موضوع:
 ...
حوصله بروز کردن ندارم ولی اینها دارم مینویسم که عنکوبتها هوس نکنند بساط تارهایشان را در این وبلاگ علم کنند.پس همینجوری بی بهانه برو که رفتیم...

این روزها شده ام "هولدن گالفید"(شخصیت اول ناتور دشت)....نمیدانم چرا اینقدر همسال "استرادلیترها" دور و برم زیاد شده...هولدن را دوست دارم چون بعضی وقتها خودم هم هولدن میشوم

امروز دایره زنگی را دیدم...راستش با چه امیدی قدم در عرصه گیشه سینما نهادیم....گفتیم فی المجلس دو سه فقره مهران مدیری و شریفی نیا با چاشنی باران کوثری میزنیم حالش را میبریم...گفتیم فیلنامه اش را اصغر فرهادی نوشته و عیالش فرمان اکشن را برای فیلم صادر کرده...ولی حقیقتآ به قول یک بنده خدایی بلا به دور...آقا یک نفر برود خرما سفارش بدهد زودتر مجلس ختم سینمای ایران بگیریم برود پی کارش دیگر..

چندتایی از فیلمهای اسکاری امسال را فرصت شد قبل از عید ببینم..."جونو" را دوست داشتم ...برخوردهایی که در فیلم میشد باعث شد بگردم دنبال یکی دو مشت خاک تا بریزم بر سرم که چرا در ایران متولد شدم....برخورد پدر جونو با دخترش موقعی که دختر داشت ماجرای حامله شدنش را برای پدرش میگفت از جمله صحنه هایی که برای همیشه در ذهنم ثبت شد...


نوشته شده توسط مهدی کریمی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 | موضوع:
 فلاکت اجباری

 

در مطب دکتر نشسته ام, ویروس آمفولانزا توی بدنم جا خوش کرده و رمقم را بریده. در سالن انتظار حدود ده نفری هستند... روبرویم پیرمردی همراه با مرد جوانی نشسته که حدس میزنم پسرش باشد. کنار دستم خانمی با پسر بچه اش نشسته اند. پسرک سرفه میکند و مادرش قربان صدقه اش می رود. مادر و دختری که چند قدم آن طرف تر از آنها هستند جلو می آیند و دو مادر با یکدیگر گرم می گیرند تا زمان انتظارشان را بیکار نباشند. دختر و پسر هم شروع می کنند باهم صحبت کردن.

 

همان موقع پسر بچه دعافروشی وارد مطب می شود. چهره کودکانه و معصومش, لبخندی ناخودآگاه را بر لبان حاضران در سالن انتظار می نشاند. سن زیادی ندارد, به ظاهرش می خورد 10-11 سال داشته باشد. پیرمرد روبرویی با لحن پدرانه ای پسر دعا فروش را صدا میزند و یک دعای توسل می خواهد, پسر کمی مکث می کند و یک دعا از بین دعاهایش بیرون میکشد و به پیر مرد میدهد. پیرمرد میگوید:" پسرم گفتم دعای توسل"...پسر دعا را پس میگیرد بازهم کمی میگردد و دعای دیگری به پیر مرد میدهد. پیر مرد می گوید:" عزیزم این دعای توسل نیست, من دعای توسل خواستم". پسر باز هم دعا را پس می گیرد. بغض کرده و چشمان درشتش با آن معصومیت کودکانه اش به چهره پیره مرد خیره شده اند. دسته دعاهارا سمت پیرمرد می گیرد می گوید: "خودتون بردارید" پیرمرد به پسر دعا فروش زل میزند. او هم فهمیده بود که پسرک خواندن بلد نیست.

فالش را به پیر مرد میدهد و پولش را میگیرد...بر می گردد به سمت آن دو مادر و فرزنداشان. میخواهد به سمت آنها برود اما منصرف می شود. رویش را بر می گرداند و باهمان بغضی که در صورتش موج میزد به سمت در خروجی میرود.

دارم به دنیای آن کودک فکر میکنم. همان دنیای که در ویرانی آن خودش هیچ نقشی نداشته. به فلاکتی که سرنوشت نصیب آن کودک کرده است.


نوشته شده توسط مهدی کریمی در دوشنبه یکم بهمن 1386 | موضوع:
 شب چله چلچراغ

جشن شب چله هفته نامه ی چلچراغ در سال 86

۱.امشب جشن چله چلچراغ بود...با دو روز تاخیر

جشن با شکوهی بود. سید محمد خاتمی , گلشیفته فراهانی, عادل فردوسی پور, مهران مدیری, فاطمه معتمد آریا, حسین زمان, و باران کوثری, سروش صحت و جمعی از سیاسیون, سینما ,ادبیات و ورزش ایران نیز در این جشن حضور داشتند و یک سری نشان با یک قاچ هندوانه از طرف چلچراغ به برخی از این چهره ها هم داده شد...کلآ جای شما بسی خالی

فعلآ باید گزارش وبلاگ چلچراغیها را تا صبح آماده کنم...شرح مفصل جشن را انجا برایتان می نویسم

۲. گزارش تمام شد تقریبآ ۱۰ ساعت پس از پایان مراسم... گزارشی که حاصل یک شب زنده داری دو نفره از جانب من و فرید بود که البته گیر دادنهای فرید برای زودتر رساندن گزارشها بیشتر عامل این موضوع بود

 گزارش لحظه لحظه از جشن چله چلچراغ در سال ۸۶

۳. نیما اکبر پور مجموعه کاملی از لینک های گزارشها و عکسهای شب چله را در وبلاگش جمع آوری کرده است.


نوشته شده توسط مهدی کریمی در یکشنبه دوم دی 1386 | موضوع: عمومی
 شهری به رنگ خاکستری

برج میلادمسیر مستقیم اتوبان را در پیش گرفته ایم...دور برمان پر از ماشینهایی است که هر لحظه مارا وادار به فشار دادن پدال ترمز میکنند. راننده ها به هر بهانه ای به هم بد و بیراه می گویند و داد و بیداد راه می اندازند. دیگر خبری فشار دادن گاه بی گاه پدال ترمز هم نیست. ترمز دستی را کشیده ایم در پشت دهها کیلومتر ماشین در یکی از بزرگترین اتوبانهای تهران حبس شده ایم. چاره ای جز تحمل نداریم. راههای فرعی هم ترافیکی سنگین تر از راه اصلی دارند. شاید یکی دو ساعت بعد در پایان این راه خبری از ترافیک نباشد, در دلم می گویم کاش در شهری به جز تهران زندگی میکردم...چند لحظه بعد از حرفی که زده ام منصرف می شوم...

 

در انتهای اتوبان بزرگترین نماد مدرن شدن تهران از لابه لای سیاهی ها قد علم کرده است, گاهی اوقات خیال می کنم مردی بلند قد است که سرش را از بین دوده هایی که تهران در بر گرفته به امید دیدین هوای یکدست و بی دود بالا آورده است.

 

عصر می خواهم به خانه برگردم. مترو حادثه دردناکی است که لااقل مطمئنم اگر چه ممکن است مجبور باشم یک ساعتی را عین چوب خشک در لا به لای فشار مسافران بایستم اما مطئنم که بالاخره به مقصد می رسم و خبری هم از معطلی نیست. ولی چه رسیدن لذت بخشی است حضور تقریبآ یک ساعته در بین فشار های بدنی , شمیایی و صوتی که گاه تا سر حد یک شکنجه روزانه برایم تکراری می شود ولی لااقل آنرا به فاجعه ایی به نام اتوبوس و تاکسی هایی کرایه اش از نرخ دلار و بازار بورس و قیمت نفت هم ناپایدارتر است و هر روز کرایه بالای دیروز را بالاتر میبرند ترجیح می دهم.

 

صبح زود از سرویس دانشگاه جا مانده ام و باید از روی اجبار بروم افسریه تا به اتوبوسها برسم. ساعت حدود شش صبح است و من وقتی پایم را در افسریه تهران می گذارم آرزو می کنم که ای کاش در خانه می ماندم و آن روز را بی خیال درس و دانشگاه می شدم. اگر آن موقع از صبح خواستید آن حوالی بروید حتمآ یک ماسک مناسب همراه خودتان داشته باشید تا لا اقل از بین آن همه دودو دم جان سالم به در ببرید.


نوشته شده توسط مهدی کریمی در جمعه نهم آذر 1386 | موضوع: عمومی