بعضی وقتها که سرم به سنگ می خورد از بی خیال بودن و فراموشکار بودنم بیزار می شوم...از اینکه فراموش میکنم پدر و مادری را که روزگار با بودنشان کنار من آبش توی یک جوی نمیرفت و فقط درگیر غصه های پوچ این زندگی میشوم.
وقتی مادر دوستم مثل پسرش مرا در آغوش می گیرد غصه ام میگیرد...نه به خاطر اینکه دیگر مادری نیست... خیلی وقت است خودم را راضی کرده ام به بی عدالتی این دنیا... غصه ام میگیرد به خاطر مادرم...به خاطر معصومیتش...به خاطر آرزوهایش... غصه ام میگیرد برای یادش که دوست داشت نامم را مهدی( با فتحه) صدا کنند نه مهدی(با کسره)... غصه ام می گیرد برای مادری که در روزهایی که پدرم دیگر در کنارش نبود پیرتر از آنی که بود شد.
یادم که میاید دلم میگیرد.... شاید دروغ نگفته باشم اگر بگویم تمام تلاشم برای اینکه به یک دانشگاه بهتر یا مدرکی بالاتر برسم پدرم است...پدرم عاشق افتخار کردن به من بود...دلم می گیرد وقتی یادم میاید لوح های تقدیر من را و عکسهایی را که مدرسه از ما میگرفت را بزرگ قاب میکرد و به دیوار میزد و اگر معدل خوبی می گرفتم تمام محل می فهمیدند....دارم فکر میکنم...او بیش از لیاقت من بود...پدری که همه چیزش خانواده اش بود.

این روز ها سالروز آن تصادف لعنتی است که پدرم را به پیشواز مرگ فرستاد... اردیبشت 81 بود...ذوق زده از رسیدن تولدم و 15 ساله شدنم بودم که خدا آسمان را بر سرم خراب کرد و مهر همان سال لباس سیاه را بر تنم پوشاند....
روحتان شاد...ساکنان خانه دو طبقه قطعه 213 بهشت زهرای تهران.
هوس کرده ام بنویسم..بد جور...
.
همینجوری هوس کرده ام....انگار انگشتانم با کیبرد قهر کرده اند...
.
مدتهاست ننوشته ام... نوشتن را فراموش کرده ام... راستش سر راست بگویم پدیده ای مثل جوامع مجازی دنیای وبلاگستان را تغییر داد... شاید تصور من را تغییر داد البته
.
فلاش بک را دوست دارم...چون با من بزرگ شد...بعضی از پستهایش برای من پلاک زندگیست...از آن پلاکهای که حتی در نقشه گوگل هم معلوم است و نیازی به کوچه و پس کوچه ندارد...از بالا که نگاهی بیندازی آنرا میبینی و زنگ را نزده درب خاطره را برایت باز می کنند و صاحبخانه ذهنت بفرمایی میزند به صرف تمام تلخ و شیرینی های زندگی ات
.
خدا بگم این بزگمهر شرف الدین را چه کار نکند..3-4 سال پیش در چلچراغ وبلاگها را آنچنان به توپ و تانک بست که آدم وقتی می خواهد یک چیزی بنویسد ناخداگاه یاد آن گزارش کذایی می افتد و دست و پایش را گم میکند( یادم نیست کذایی بود یا کزایی خلاصه که ز داشت :دی )...داشتم میگفتم, امیدوارم یکی در بی بی سی به گزارش هایش یک حال اساسی بدهد تا دیگر از این مطالب سادیسمی ننویسد
.
خبر زیاد است... محض اطلاع مطلعان برای شروع این عریضه عرض می کنم فی الحال در شهر گز و بریانی و در همسایگی شهر قطاب و در 400 کیلومتری شهر بهار نارنج و فالوده و سالاد شیرازی هستم....حال نقش جهان خوب است...سی سه پل کمر خم کرده و ویلچر نشین شده ولی پل خواجو عین یک پیر مرد زنده دل به فکر تجدید فراش است...
.
می خواهم بازهم با همان سبکی که فلاش بک را شروع کردم بنویسم....بی خیال دنیا و غصه و قصه هایش...پست اول فلاش بک را 6 سال پیش نوشتم....نوشتم اینجا قرار است هر چه می خواهد دل تنگم بگویم...پس باز هم روز از نو روزی از نو....کرکره ها رفت بالا
عید 85 بود .... روز قبل از سال تحویل ...رفته بودیم کافی شاپ شوپی هفت حوض. یک کافی شاپ کوچک در کوچه ای خلوت اما در یکی از شلوغ ترین نقاط تهران. جایی که در کنار یک پارک دیگر که شبها آنجا دور هم جمع می شدیم پاتوق گاه بی گاه جمع دوستانه ما بود. بین خودمان به آن پارک می گفتیم " پارک تنهایی"...ولی هیچ خبری از تنهایی نبود. آن روز من بودم و بابک و جواد و احمد یا همان احرا خودمان. چقدر خندیدیم و توی سر و کله هم زدیم... احمد یکی از همان زهر مارهای تلخی را که به عنوان قهوه می خورند را خورد منم قهوه ام تا کله پر شکر کردم. آن سال تازه دانشحو شده بودیم هنوز در حال هوای روزهای دبیرستان که در کنار یکدیگر بودیم سر می کردیم. شاد و بی هیچ دغدغه ای.....
بدون هیچ توضیح و توجیهی کامنت احمد برای پست قبلی بدجوری غصه گذشتن خاطرات نه چندان قدیمی رو برام تازه کرد. یاد اون بخش از پست تولد بیست سالگیم افتادم:" زمان دارد دوان دوان به سوی فردا می رود و من هنوز هم در متن دیروز گیر کرده ام"
نویسنده:سه شنبه 24 اسفند1389 ساعت: 10:7سلام مهدی جان
چطوری دوست خوبم؟
ایشا الله که خوب و سرحال و موفق هستی و باشی و ......
خیلی دلم واست تنگ شده
واسه دوباره باهم بودن من و تو جواتی و اون تپل دوست داشتنی و .......
بگذریم
می بینی چه طور روزگار ما رو از هم دور انداخت
نمی خوام شکایت کنم یا تقصیر بی معرفتی خودم گردن روزگار و این چیزا بندازم
ولی خدا وکیلی همون تصور بچگونه ای که داشتیم و شایدم داشتم به حقیقت پیوست
بچه بزرگ می شن
بزرگا پیر می شن
چی می مونه؟ فقط خودت و خودت .............. تنهایی
اصلا بی خیال این جور حرفا
فقط خواستم بگم خیلی دوست دارم مهدی جان
موفق و سر بلند و شاد شاد شاد شاد شاد شاد باشی دوست قدیمی من
به جواتی جون و بابی جون سلام برسون
احرا
خیلی وقت می شود که به اینجا سر نزده ام. راستش در این 5- 6 ماهه اینقدر خودکار به دست با میدان و سیستم و خازن و از این جور چیزهای برقی سرو کله زدم که دیگر دستم به سختی روی کیبرد دارد حرکت می کند. کنکور ارشد هم با هجمه ایی از امیدواری و خوشبینی اطرافیانم و بد بینی مطلق من تمام شد. به امید اینکه ما هم برای کاری بهتر و شاید هم جایی بهتر در این طبقه بندی نسبتآ ناعادلانه مدرکی بالاتر بگیریم.
------------------------
کاخ گلستان
روزهای آخر تابستان قبل از اینکه بساط درس را به طور جدی علم کنم تصمیم گرفتم به یک قصد قدیمی در زندگی ام جامه عمل بپوشانم و آن هم یک دیدار کامل از کاخ گلستان بود. کاخی که محل اسکان ویرانگران تاریخ کشور ما یعنی قاجارها بوده است. البته شروع اسکان در این کاخ به پیش از قاجارها نیز می رسد. کاخ گلستان یکی از 3 کاخ موزه تهران در کنار کاخ نیاوران و سعد آباد و قدیمی ترین آنها نیز است.
زیبایی و آرامش کاخ گلستان برای من هیچ کم از عمارت چهل ستون اصفهان نداشت. در نزدیکی بازار تهران و در یکی از شلوغ ترین نقاط شهر و در بالای میدان ارگ(15 خرداد), یکی از آرام ترین محیط های تهران قرار دارد . کاخ گلستان جایی که متاسفانه کمتر تهرانی حتی دقیقآ از محل آن اطلاع دارد چه برسد به پیشینه آن. اصفهانی ها یا حتی شیرازی ها یا بسیاری شهرهای دیگر یک عمارت تاریخی که داشته باشند آنچنان آنرا در بوق و کرنا می کنند. که خواجه حافظ شیرازی هم از توی قبر شال و کلاه می کند برای سیاحت بنای مذبور. آنوقت ما تهرانی ها فقط مسیر پاساژ قائم و میلاد نور را خوب بلدیم و ولگردی در خابان ولیعصررا. لاله زارمان که مخروبه است و بناهایمان یکی پس از دیگری در حال تخریب و آن چندتایی را هم که سالم مانده اند آنقدر نا شناخته است که خود مردم شهر هم آنرا نمی شناسند.
شب قبل از سایت کاخ گلستان آدرس دقیق کاخ را پیدا کردم. قبل از این فقط می دانستم کاخ در محدوده بازار تهران است و شمس العماره از سر کوچه مروی دیده بودم. ارگ قدیم تهران از بازار شروع می شد تا میدان توپخانه ادامه داشته. میدان توپخانه با چند توپ که در اطراف میدان بوده به طور نمادین برای حفاظت از ارگ سلطنتی بوده است. در ضمن در شمال ارگ هم با غ لاله زار بوده که بعدها از دل آن خیابان لاله زار و سعدی بیرون می آیند و دروازه دولت هم صاف می خورد بالای آنها.
از دم درب که وارد میشویم از بلیط فروش راهنما می خواهم. چیزی که در همه جای دنیا و حتی در بناهای تاریخی شهرهای دیگر در حد یک برگه هم که شده برای اطلاع توریست مادر مرده به یکی 2 زبان درباره کاخ توضیح می دهد. قیافه بلیط فروش بعد از شنیدن این سئوال من مثل این بود که گفتم کلید کاخ را به من بده.
این را هم بگویم که همشهری های ما بیشتر خجالت بکشند. همراه با ما در محیط خلوت کاخ چند دسته توریست خارجی هم بودند که ژاپنی ها و آمریکایی ها و از چند ملیت دیگر بودند. درگیری مسئول یکی از عمارتهای کاخ نیز با لیدر یکی از گروههای خارجی و داد و بیداد آنها در مقابل چشمان توریستها شرمندگی من را از ایرانی بودنم دو چندان کرد.
محیط کاخ بسیار زیبا بود. یک باغ آرام ودوست داشتنی که می توان چند ساعتی را فقط در محوطه باغ به گشت و گذار پرداخت. کمتر کسی می تواند باور کند این باغ در یکی از پر رفت و آمد ترین نقاط تهران است. از محوطه کاخ و بناها به خوبی نگه داری شده بود و باز سازی ها تا حد زیادی جای تحسین داشت. در داخل بناها هم علاوه بر عظمت خیره کننده برخی تالارها , مجموعه هایی کم نظیر از فرشها و ظروف و نقاشی های دوران قاجار بود. مجمسه های شاهان و برخی اشخاص در تالارها فضا را بسیار واقعی تر و نزدیکتر به روزهای تاسف بار قجری این کاخ کرده بود.
ایرادات هم تا دلتان بخواهد بود. نبود یک شخص راهنما و حتی یک برگه و نداشتن هیچ توضیحی برای چند اثر و تابلو بزرگ در اتاقها که حتی مسئول عمارت شمس العماره در پاسخ به سئوال من که "این نقاشی کدوم شاه قاجاره؟" جواب داد" شما فکر کن ناصرالدین شاه یا مظفرالدین شاه. مگه فرقی ام می کنه". اینجا بود که یاد سفر نامه های منصور ضابطیان افتادم و خاطراتش درباره بازدید از آثار نه چندان تاریخی اوروپایی و بازهم از تاسف فقط سرم را پایین انداختم .
و یک ایراد بسار جالب تر اطلاعاتی است که بر روی تابلوهای جلوی چند موزه شهرداری در مورد اشیا داخل موزه نصب کرده است که از بیخ و بن غلط است. من با دیدن اسم شمشیر نادرشاه روی یکی از تابلوها رفتم داخل موزه و در دیوار و سقف موزه را به مدت یک ساعت داشتم دنبال شمشیر نادرشاه کنکاش می کردم . آخر سر از مسئول موزه که پرسیدم گفت آن تابلو را شهرداری نصب کرده که غلط است. ما هم با فک آویزان از بهت و حیرت از موزه بیرون آمدیم تا به عمارت دیگری برویم.
متاسفانه در عمارتهای اصلی که بسیاری از عظمت کاخ در آنها بود, عکاسی ممنوع شده بود. برای مشاهده سایز بزرگ عکسها بر روی آنها کلیک کنید:
ملکه بیچاره انگلستان مجبور کرده تا فارسی بنویسید. خودتان تصور کنید طرف چه بدبختی کشیده تا این دو خط را نوشته است. مطمئنا بعد از این دیگر از هر چی ایرانی جماعت بوده فراری شده.
-----------------------------------------------------------------------------
این تصویر از شمس العماره در زمان ساخت آن است. پشت تصویر را اگر نگاه کنید پر از خانه های کاهگلی و قدیمی است. جایی که این روزها خانم ها خوب آدرس آنرا بلدند. یعنی کوچه مروی ...
------------------------------------------------------------------------
تخت مرمر در فضای آزاد قرار دارد. تصورش را بکنید که فرمان چقدر از بدبختی های این مملکت روی همین تخت صادر شده است.
برای مشاهده کامل عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ازم پرسید: متولد چه ماهی هستی؟
گفتم اردیبهشت...۱۵ اردیبهشت, وسط بهار
گفت چه سالی ... گفتم ۶۶
گفت پس هم سنیم ,منم مردادی ام
از بابکم پرسید ,اونم گفت شهریور 66
سر حرف باز شده بود از خونه هامون پرسید و از دور برمون
گفتم چرا نمیری خونه؟ بازی آلمان و اسپانیاس امشب. از دست می دیش ها ...
گفت آقای زارع قول داده دو تا رکابی پلنگی برام بیاره. منتظرم جلسش تموم بشه و بیاد بیرون.
بهش گفتم حالا تو برو ما بهش می گیم. میخوای چند ساعت اینجا وایسی به خاطر دو تا رکابی پلنگی.

شنیده بودم چند ماه پیش عمل کرده... یه عمل برای اینکه یکی از دستاشو بتونه حرکت بده.
از عملاش پرسیدم... گفت یه عملم گذشته دو تا دیگه دارم.
بابک گفت: یعنی این عملا تموم بشه از رو ویلچر بلند میشی ...
یه کم مِن مِن کرد و جواب درست و حسابی نداد.
دوباره گفت: از رو ویلچر بلند بشی فوتبالم می تونی بازی می کنی دیگه؟
گفت عشقم رالیه...فقط سرعت
وقتی حرف می زد توی چشماش هم امید بود و هم نا امیدی. ابراهیم فلج مادر زاد بود... هم دستاش و هم پاهاش... تا دوم دبستانم بیشتر نتونسته بود درس بخونه... ولی بازم از خونه می اومد بیرون و نا امید نبود...بازم به عشق دو تا رکابی پلنگی 2 ساعت توی تاریکی نصفه شب تو کوچه منتظر می موند.
با خودم به حس توی چشمای اون فکر کردم... خودمو جاش گذاشتم. نه , حتی برای یه لحظه ام نمی تونم خودمو جای اون تصور کنم... ۲۳ سال پیش منو اون و خیلی های دیگه با هم متولد شدیم... ابراهیم قسمتش یه صندلی چرخدار بود و یک عالمه عذابی که تصورش هم دور از ذهنه... حالم از خودم بهم می خوره وقتی در مقابل هر اتفاقی تو زندگیم غر می زنم....معنای واقعی صبر امشب برای من, ابراهیم بود... پسری که بدون شک عادی ترین کارهای ما براش یه آرزوی محاله.
داشتیم از هم جدا می شدیم. بابک گفت برامون دعا کن ,تو دلت صاف دعات می گیره. منم توی چشماش نگاه کردم... از خودمون بدم اومدم که چرا مجبوریم توی این تاریکی شب تنهاش بزاریم...با خودم فکر کردم قطعآ تو این سالها به تنها بودن عادت کرده... شایدم واقعآ تنهای تنها نباشه...یاد اون جمله معروف کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" درباره خدا افتادم. جمله ای که دلم نمی خواد اونو بگم. ولی توی دلم هزار بار مزه مزه اش می کنم.
وقتی در مورد برادرش حرف می زد چشمانش پر از اشک شده بود. آرام آرام لغات را روانه می کرد تا مبادا بغضش بترکد. برایمان از مرگ برادرش گفت. از روزهای پر التهاب سال 32 و از سینه شکافته شده آذرشان. از مصطفی بزرگ نیابی که می خواست بازیگر شود و از احمد قندچی و از داغی که در برگ ریزان پاییز 1332 برقلب او و بر جان جنبش دانشجویی ایران ثبت شد.
عصر سه شنبه نهم آذر ماه فرصتی پیش آمد تا به یک مهمانی کوچک برویم. یک میهمانی با میزبانی نام آشنا ولی بسیار صمیمی و مهربان. پوران شریعت رضوی بسیار صمیمی تر و مهربانتر از تصورات ما بود. شریعت رضوی برایمان در آن چند ساعت از همسرش دکتر علی شریعتی و سرنوشت برادرش آذر شریعت رضوی و حوادث سال 32 گفت و عکسها و اسنادی را از آن روزها به ما نشان داد.
صحبت ها، عکس ها و مدارکی که ما را به راحتی از سال 88 به سال 32 کشاند و از همه مهم تر دیدن و لمس کردن دفترچه ای که به هنگام تیر خوردن در جیب شهید مهدی شریعت رضوی بوده که قبل از دریده شدن سینه این شهید شکافته شده است. دفترچه ای قرمز رنگ که گلوله ای گوشه آن را شکافته است. لمس کردن این دفترچه حس عجیبی به ما داد که تا آن روز تجربه نکرده بودیم. حسی غیر قابل بیان، حسی به سنگینی تمام تاریخ جنبش دانشجویی ایران، حسی به سنگینی مظلومیت این جنبش. به راستی که این دفترچه خود گویای همه ی مسائل است. جای گلوله قدرت بر دفترچه یک دانشجو. به تحقیق که این دفترچه پرچم جنبش دانشجویی ایران است.

2. دومین اعتیاد من اورکات بازی بود. زمانی که شبها خواب تست کنکور می دیدم در طول روز هر دو دقیقه یکبار اسکرپ بوک اورکاتم را چک می کردم تا مبادا پیغامی رسیده باشد و من از قافله عقب بمانم.
3. سومین اعتیاد من هم یکی از خاطره انگیز ترین جمعهای اینترنتی برایم بود. کلوب ته تغاریها که خیلی اتفاقی در تابستان 84 وارد آن شدم. این جمع دوستانه آنقدر اعضای خودش را اعتیاد وار به سمت خودش کشید که شاید تمام ما کل تابستان در طول روز چندین بار تمام تاپیک های کلوب را زیر و رو می کردیم. دوستی های آن روزها هنوز هم پا بر جا هستند. ممت, مژده, فرزانه, امین, پانته آ و چند نفر دیگر از بچه های کلوب مدتهاست دیگر حس و حال جمعی مثل آن روزها را ندارند. ولی شک ندارم خاطرات آن روزها برای آنها هم مثل من شیرین و به یاد ماندنی است.
4. چهارمین بخش ماجرا اعتیاد من به وب گردی و وبلاگ گردی بود. اعتیادی که الان هم کماکان با من و خیلی های دیگر است. زمانهایی شده که ساعتها به خواندن این صفحات مجازی مشغول شده ام و متوجه گذر زمان نبوده ام. سایتهایی مثل فیس بوک و بالاترین و سیستم لینکهای داغ کلوب هم بدجوری به این عادت دامن می زنند.

5. پنجمین توهم مخ فرسای من در دنیای سایبر پدیده ای به اسم تراوین بود و هست. نمی دانم تا به حال دو نفر آدم جا افتاده را دیده اید که در محیط کاری در حال بحث بسیار حیاتی و کلیدی "نقش شوالیه سزار در پاکسازی پیش از حملات کاتا برای تخریب مواضع دشمن" صحبت کنند یا نه... چی؟ سپاه؟ ارتش؟ وزارت دفاع؟ نه این چیزها نیست...جان؟ وزارت اطلاعات؟ نه جانم کجای کارید...ناظران امر نقل کرده اند که در اکثر ادارات و دانشگاه این روزها بحث بر سر حمله و دفاع و دهکده به شدت بالا گرفته است... این قضایا هیچ ربطی به تهدید به حمله نظامی اسرائیل هم ندارد....تمام این بحثها از یک اعتیاد تازه مد شده ایی به اسم تراوین سر منشا می گیرد... یک بازی اینترنتی که رسمآ نیمی از جمعیت دانشجوی ایران را بدبخت و بیچاره کرده است و آمار مشروطی این قشر همیشه مشروط را از قبل هم بدتر کرده است.
***********
تا به حال چند بار تصور کردهاید که یک آدم را بکشید؟...تا به حال به آدمهایی که کشتن برایشان راحتترین کار دنیاست فکر کردهاید؟ شخصیتهای که واژه انسان برازنده آنها نیست و شاید خیلی به ندرت و حتی هرگز با چنین افرادی را مستقیمآ روبرو نشدهایم و فقط اخبار جنایات آنها به گوشمان رسیدهاست.
یک قاتل که در کوچه خیابان راه میافتد و اسلحه طرف مردم میگیرد شاید برای افرادی که با آن قاتل روبرو میشوند خطرناک باشد ولی آن روزی که آن قاتل در مسند قدرت قرار بگیرد دیگر چه با او روبرو شوی و چه نشوی در خطری...همه مردم آن شهر و حتی تمام جهان در خطرند...
«من پسر صدام بودم» روایتی است از سر نوشت نه یک قاتل, بلکه سلسله قاتلانی که پا را فراتر از کشتن مردم سرزمین شان گذاشتند. این کتاب سرگذت لطیف یحیی بدل و فدایی عدی حسین صدام فرزند ارشد صدام است. کتابی که شاید شما را به همه چیز مظنون کند...وقتی که متوجه شوید انسانهایی بودهاند و هستند که جنایت و غارت و شهوت بیافسارشان سر به فلک گذاشته است مطمئنآ به اکثر شخصیتهایی که دور و برتان هستتند مظنون خواهید شد.
«فقط صبر کنید تا رئیس جمهور شوم. من سخت بیرحم تر از پدرم خواهم بود. این جملات را یاداشت کنید. آرزوی دوران صدام حسین را خواهید کرد!» این را عدی حسین صدام فرزند ارشد و جانشین صدام پس از او گفته است.
این کتاب یکی از پرفروش ترین کتابهای سیاسی است که تا کنون در ایران به چاپ رسیده و واقعیات زندگی شخصی و سیاسی عدی حسين صدام است که از زبان بدل او لطیف یحیی به نگارش درآمده که آیینه تمام نمای هر حکومت دیکتاتوری است.
«من پسر صدام بودم, در زمان حیات رژیم صدام نوشته شده و گرچه روایتی مستند از زندگی فرزند ارشد دیکتاتور وحشی عراق است اما در بعدی دیگر , به کثافت پنهان خودکامگی در جامعهی عراق میپردازد و تا آنجا پیش میرود که خواننده را به تهوع وا میدارد ... قتل , شکنجه , ترور , فحشا و....»
شاید نیاز به ذکر یک نکته در اینجا ضروری باشد و ممکن است عنوان سیاسی کتاب شما را به اشتباه بیندازد. این کتاب از نظر داستانی نیز کتابی قوی و گیرا محسوب میشود و جذابیتهای آن در همین نکته نهفته است که ماجراها را به صورت یک داستان به هم پیوسته روایت میکند. توصیه میکنم هرگز این کتاب را از دست ندهید. خط داستانی پر کشش این کتاب هر خوانندهای که آنرا شروع کند را تا انتها با خود همراه خواهد کرد.
یکی شعار می دهد...یکی می کشد...یکی میمیرد...یکی تقلب می کند
یکی می بازد و به جام جهانی نمیرسد...
یکی هم که استاد دانشگاه است دانشجو را می اندازد...
راستی عدالت را با کدام سنگ محک می سنجند؟اما خدایا... راضی ام به رضای تو
دیروز که موذن اذان مغرب را می گفت و ذره بارانی از آسمان بر زمین می ریخت تو هم از زمین به آسمان سرازیر شدی...این حافظه لعنتی از تصاویرت پاک نمی شود....این پیراهن مشکی را بر تنم دوست ندارم...کاش من جای تو می رفتم...کاش این پیراهن مشکی امروز بر قامت تو سوار می شد.
از تمام دوستانی که تلفنی و یا با کامنتهای خود تسلیت گفتند ممنونم... امیدوارم بتوان لطف و مهربانی برخی دوستان عزیزم که با تمام وجود حرفهایشان و همدردی شان برایم ارزشمند بود را جبران کنم.
خودمم نمیدونم چه مرگمه و دلم چی می خواد...فقط میدونم هر یه ثانیه ای که از زمان امشب می گذره بیشتر توی این باتلاق دلتنگی فرو میرم....همه زندگی ۲۲ سال گذشته ام توی مخم به صف شدن دارن جلوی چشمام رژه میرن....حس میکنم یه چیزی یه جایی یه نقطه ایی توی این زندگیه کوفتی کمه....نمیدونم چیه...فقط میدونم اون یه تیکه پازل زندگیم که اش خالیه امشب خوابو از چشمام گرفته...
راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم شایدم بی خوابی امشبم به خاطر اینه که قول دادم تا صبح بالای سرش بیدار بمونم...به خاطر اینکه شب تولدشه...شاید این قولمه که مثل فیلمای علمی تخیلی به یه قانون تبدیل شده که منم بخوام یا نخوام باید ازش اطاعت کنم...
انگار همیشه شبا تا دم دمای صبح وقت دلتنگیه....شب زنده داری رو دوست دام حتی با دلتنگیاش
عکسی به دست داشت
از خود
آن را نشان من داد
-پرسید:با این مشخصات کسی را ندیده ای؟
امروز روز دانشجو است...عجب روز زیبا و دوست داشتنی و محبوب و گل و بلبلی...آدم حس میکند حتی در و دیوار هم دارند به او تبریک میگویند...البته از مسئولین دانشگاه و صدا سیما کلآ هر مسئول دیگری نمیتوان در حد در و دیوار توقع داشته باشید...بالاخره سرشان شلوغ است دیگر...کلآ باید خوشحال باشید که اگر در دانشگاهتان یکی دو تا سخنرانی انجام شود و شیرینی و سن ایچ پخش کنند...چی؟ دانشجو؟ حق و حقوق؟شعور و از این حرفها؟ شوخی میکنید
بالاخره نشریه دانشجویی کوچک ما هم در روز دانشجو در حالی که در حد یک اسکناس 50 تومانی هم از سوی دانشگاه به ما کمک نشد از جیب بچه های تحریریه چاپ و منتشر شد...خدا آخر عاقبتمارا به خیر کند...با این اوضاع مالی میخواهیم ماهنامه هم بزنیم .....
تیر ماه سال گذشته قرار شد که من پنج سوژه اجتماعی را تعیین کنم و با جزئیات آنها را برای منصور ضابطیان ,دبیر سرویس اجتماعی چلچراغ, ببرم. این موضوع تا چند روز فکرم را بدجوری مشغول کرده بود. آن چند روز ایده های فراوانی به ذهنم رسید...از ساختمان های عظیمی که امروز متروکه مانده است تا صفهای طویلی که همیشه از آنها متنفر بودم و دهها موضوع دیگری که همه شان جزو علامت سئوالهای افکار شلوغم بوده اند.
چند روز بعد از بین همه ی سوژه هایی که برای خودم یادداشت کرده بودم پنج مورد از آنها را نوشتم و برای منصور ضابطیان بردم و او هم از بین سوژه هایم موردی را انتخاب کرد که من اصلآ انتظارش را نداشتم. قرار شد که من از آن به بعد روی موضوع صف کار کنم.
هیجان این گزارش در کنار زندگی پر التهاب آنروزهایم فضای عجیبی را در خاطراتم ماندگار کرد. آن زمان من چندین بار به صفهای اعزام به خدمت سربازی, سفارت خانه ها , بازار بورس , عابر بانکها و صفهای دیگری مراجعه کردم و چند ساعتی را در آنها ایستادم و همه چیز را, از لحن بیان تا نوع تفکرات و طبقه اجتماعی و هدف مردم از ایستادن در آن صفها زیر نظر گرفتم. همچنین جستجوی من برای یافتن صفهایی که ویژگی منحصر به فرد و خاصی داشته باشند و فیلمهایی که در آنها به صف اشاره شده باشد به نتایج جالبی رسید.
تا به حال هیچ وقت به صف و ایستادن در آن اینطور نگاه نکرده بودم. صف اعدام یکی از وحشتناک ترین انواع صف برایم بود که بارها در ذهنم آنرا مجسم کردم. یا مثلآ آن صف در فیلم "آخر زمان" که سرخپوستان پشت سر هم ایستاده بودند تا یکی یکی سر از تنشان جدا شود و قلبشان را از سینه شان بیرون بیاورند. آن زمان در مورد صف اعدام برای این گزارش اینطور نوشته بودم: " اینجا انتظاری در کار نیست...مجرمان در یک صف می ایستند, رو به روی مرگ با چشمانی بسته...جوخه اعدام اسلحه های خود را برای شلیک اماده میکنند.. صدایی مهیب همه جا را فرا میگیرد....چند دقیقه بعد انسانهای آن صف دیگر زندگی را تجربه نمیکنند."
از شروع کار در مورد گزارش صف, که جمعآ چند هفته ای بیشتر طول نکشید, دوست عزیزم شروین خدابخشی راهنمای بسیار خوبی برایم بود اما متاسفانه دلایلی برای من وجود داشت که ترجیح دادم کارم را ادامه ندهم و نیمه کاره رهایش کنم.
این هفته بعد از یکسال پرونده صف در چلچراغ کار شد. البته در مقابل موضوعات اجتماعی دیگری که قبلآ در مجله کار شده بودند سوژه دندان گیری محسوب نمیشد. اما خوشحالم که حالا موضوعاتی را که یک سال پیش با آن ها درگیر بودم از دید کسانی که تجربه بیشتری از من دارند میخوانم. البته کمی متفاوت با آن جزئیاتی که من در ذهنم داشتم. و همچنین کمی متفاوت تر در نام کسی که پیش از این سوژه این گزارش را پیشنهاد داده بود.
امروز موقع برگشتن از دانشگاه به بهانه دیدن ایستگاههای جدید خط 4 مترو از مترو دروازه شمیران به فردوسی رفتیم تا هم حس کنجکاویمان را ارضا کنیم و هم از همانجا خط مترو عوض کنیم و شلوغی ایستگاه امام خمینی را به خاطر تعویض خط تحمل نکنیم.
سمت فردوسی که رفتیم همینجوری به سرمان زد که یک سری هم به خیابان برلن و لاله زار و آن اطراف بزنیم. گشت کوتاه من و یک دوست بسیار عزیز در خیابان لاله زار واقعآ برایمان دلنشین و جذاب بود. اما لذتی همراه با دلتنگی...
لاله زار شلوغ بود...خیلی شلوغ...پر از مغازه های الکتریکی..پر از آدمهایی که دغدغه شان از حضور در آن خیابان یا خرید کردن بود و یا کاسبی کردن...انگار کسی حواسش نیست اینجا لاله زار است....اینجا همان خیابان مشهور است....خیابانی که انگار حرفهای زیادی برای گفتن دارد و قصه های زیادی برای تعریف کردن.
یاد صفحه نوستالوژی چلچراغ میافتم که چند وقت قبل از لاله زار نوشته بود. دلم میگیرد وقتی میبینم از تمام آن سینماها و تئاتر های لاله زار فقط یک سری تابلو رنگ و رو رفته قدیمی بر جای مانده . دلم میگیرد وقتی میبینم از آن همه قصه هایی که از لاله زار دیروز شنیده ایم فقط همین خرابه ها مانده. دلم میگیرد وقتی میبینم که زمان چقدر بی رحم است.
در باب زادگاه برپا کننده حق و عدالت و نابودگر اسرائیل
در باب ترویج پاچه خواری در دستگاههای دولتی و غیر دوتی
جمله قصار:
"حضور سبز دانشمند فرهیخته جناب آقای دکتر جاسبی"
در این هاگیر واگیر پاچه خواری ها و پیام تبریک و تهنیت برای ورود دکتر جاسبی یکی برداشته ورود دکتر مقدم ریاست منطقه ده دانشگاه آزاد را تبریک گفته....به این میگویند پاچه خواری همه جانبه
به نو آوری و تنوع پیام ها دقت کرده اید ؟ هر ارگان و بخشی برای توی چشم آمدن پاچه خواری اش سبکی را برای تبریک برگزیده است
یکی از دلایل نزول اجلال مقام عالی قدر دانشگاه آزاد در دانشگاه ما پرده برداری از تابلو افتتاح ساختمانهایی بود که یکی دو سال است ما داریم امر مبارک جزوه نویسی و تحصیل را در انها اقامه می کنیم. وجدانآ تا به امروز حس میکردیم نمای این ساختمانهای مثلآ تازه تاسیس یک چیزی کم دارد که این روزها فهمیدیم ایراد کار جای خالی همان تابلوی افتتاح ساختمان توسط جناب دکتر بوده است تا هر روز قبل از شروع کلاس با خواندن آن تابلو چند دقیقه ای شاد شویم.
در باب مهندس شدن ظرف جیک ثانیه

آقا به جان خودم فارغ تحصیلان رشته الکترونیک که در طول تحصیلشان کلی دروس خفن و نیمه خفن و نسبتآ خفن پاس کرده اند جلوی این پویا سریال ترانه مادری که هنوز نسخه ترم اول الکترونیک را نپیچیده رسمآ لنگ انداخته اند....مهندس پویا در این سریال هنوز فیزیک 1 را پاس نکرده رادیو تعمیر می کند و با سیستم سخت افزاری کامپیوتر آشنایی دارد و در یک کارخانه کار تحقیقاتی انجام میدهد و کلی مساله دیگر...احتمالآ کارگردان این سریال الکترونیک را با الکتریکی سر کوچه شان اشتباه گرفته.
تهران رسمآ شده پادگان....هر دخمه ای که پیدا می کنی پر از مامور شده...خواستم بگویم که بدانید در شهرما امنیت اجتماعی دارد از سر و کول شهر بالا می رود.....بله, تهران همه چیزش حل شده است و فقط مانده همین یک قلم که بشود مدینه ی فاضله ای که باب میل بزرگانش است.
امنیت اجتماعی بعنی اینکه وقتی من پایم را از خانه ام بیرون می گذارم از قیافه مامور نظامی کلاه کج کنار خیابان به وحشت بیافتم و جرات نکنم دست از پا خطا کنم.
همه خیابانها پر از گشت ارشاد شده آنوقت اگر دزد بیاید یا دعوا بشود باید بعد چند بار تماس گرفتن با 110و بعد از نیم ساعت یا بیشتر که همه چیز تمام شده پلیس بیاید. پلیس ما اینقدر در طرحهای من درآوردی اش غرق شده که فراموش کرده وظیفه های مهمتری هم دارد.

پ.ن : چند روز پیش تولد چلچراغ بود....محیا پیشنهاد داده بود که برویم تحریریه و برای چلچراغ جشن تولد بگیریم. بچه ها رفتند و من ماندم با این ویروس آنفولانزای وقت نشناس که توی تنم جا خوش کرده بود...گزارش فرید را از این جشن تولد حتمآ بخوانید.
دوران مدرسه در
بین تمام درسهایم , تاریخ حال و هوای دیگری برایم داشت...آن روزها در تصور روزهای
کودکی ام دوست داشتم باستان شناس بشوم تا با یک کلاه جهانگردی و یک کیف کمری یا یک
کوله پشتی در لابه لای خاک و خل ها در تپه های باستانی به دنبال قدمت کوزه های
سفالی و ترجمه کتیبه های تاریخی باشم...آن روزها فقط میدانستنم که من گذشته را
بیشتر از حال دوست دارم...حتی اگر خودم هم مال آن گذشته نباشم..
من شیفته گذشته
ام...من عاشق جمع کردن عکسهایی از روزهای زندگی ام هستم...من حتی برگه انتخاب واحد
ترم 1 دانشگاه را هم نگه داشته ام تا سالها بعد برایم خاطراتم را زنده کند...من پر
شده ام از گذشته...زیباترین حس ها را از
فکر کردن به اتفاقات گذشته میگیرم و آزار دهنده ترین افکار را هم از زندگی در
گذشته نصیبم می شود.
هنوز هم دلم پر
میکشد برای آن دوستیهای روزهای دبیرستان ...یاد آن روزهایی که برای کنکور درس
میخواندم و آن همه اتفاقات شیرینی که با وجود استرس درس برایم لذت بخش ترین روزهای
زندگی ام را رقم زد .هنوز هم حسرت لحظاتی از آن روزها را می خورم که دیگر برایم
تکرار نمیشود و نمی توانم دوباره شیرنی اش را حس کنم جز با تکرار خاطراتش.
من از آهنگها,
از آدمها, از عکسها, از کاغذها, از نوشته ها , ازخیابان ها و از کوچه ها خاطره
دارم.... حتی همین حالا هم خاطراتم دارند برایم چشمک میزنند... هدفونم را گذاشته
ام, صدای محسن چاووشی همه وجودم را گرفته و مرا با خود می برد به آن اتوبان خلوت و
آن ماشین و آنروزی که دلم از همه دنیا گرفته بود ...آن روز که من هم با صدای آهنگ فریاد
می زدم "...حالا روزا همشون سه شنبه ان ... لعنت خدا به این سه شنبه ها"
این روزها شده ام "هولدن گالفید"(شخصیت اول ناتور دشت)....نمیدانم چرا اینقدر همسال "استرادلیترها" دور و برم زیاد شده...هولدن را دوست دارم چون بعضی وقتها خودم هم هولدن میشوم
امروز دایره زنگی را دیدم...راستش با چه امیدی قدم در عرصه گیشه سینما نهادیم....گفتیم فی المجلس دو سه فقره مهران مدیری و شریفی نیا با چاشنی باران کوثری میزنیم حالش را میبریم...گفتیم فیلنامه اش را اصغر فرهادی نوشته و عیالش فرمان اکشن را برای فیلم صادر کرده...ولی حقیقتآ به قول یک بنده خدایی بلا به دور...آقا یک نفر برود خرما سفارش بدهد زودتر مجلس ختم سینمای ایران بگیریم برود پی کارش دیگر..
چندتایی از فیلمهای اسکاری امسال را فرصت شد قبل از عید ببینم..."جونو" را دوست داشتم ...برخوردهایی که در فیلم میشد باعث شد بگردم دنبال یکی دو مشت خاک تا بریزم بر سرم که چرا در ایران متولد شدم....برخورد پدر جونو با دخترش موقعی که دختر داشت ماجرای حامله شدنش را برای پدرش میگفت از جمله صحنه هایی که برای همیشه در ذهنم ثبت شد...
در مطب دکتر نشستهام, ویروس آنفلوانزا توی بدنم جا خوش کرده و رمقم را بریده. در سالن انتظار حدود ده نفری هستند... روبرویم پیرمردی همراه با مرد جوانی نشسته که حدس میزنم پسرش باشد. کنار دستم خانمی با پسر بچهاش نشستهاند. پسرک سرفه میکند و مادر قربان صدقهاش می رود. مادر و دختری که چند قدم آن طرفتر از آنها هستند جلو میآیند و دو مادر با یکدیگر گرم میگیرند تا زمان انتظارشان را بیکار نباشند. دختر و پسر هم شروع میکنند باهم صحبت کردن.
همان موقع پسر بچه دعافروشی وارد مطب میشود. چهره کودکانه و معصومش, لبخندی ناخودآگاه را بر لبان حاضران در سالن انتظار مینشاند. سن زیادی ندارد, به ظاهرش میخورد 10-11 سال داشته باشد. پیرمرد روبرویی با لحن پدرانهای پسر دعا فروش را صدا میزند و یک دعای توسل میخواهد, پسر کمی مکث میکند و یک دعا از بین دعاهایش بیرون میکشد و به پیرمرد میدهد. پیرمرد میگوید:» پسرم گفتم دعای توسل«...پسر دعا را پس میگیرد بازهم کمی میگردد و دعای دیگری به پیر مرد میدهد. پیر مرد میگوید:» عزیزم این دعای توسل نیست, من دعای توسل خواستم«. پسر باز هم دعا را پس میگیرد. بغض کرده و چشمان درشتش با آن معصومیت کودکانهاش به چهره پیرمرد خیره شدهاند. دسته دعاها را به سمت پیرمرد میگیرد میگوید: »خودتون بردارید« . پیرمرد به پسر دعا فروش زل میزند. او هم فهمیده بود که پسرک خواندن بلد نیست....
دعایش را به پیرمرد میدهد و پولش را میگیرد...برمیگردد تا به سمت آن دو مادر و فرزنداشان برود اما منصرف میشود. رویش را بر میگرداند و با همان بغضی که در صورتش موج میزد به سمت در خروجی میرود.
سر جایم نشستهام و حس میکنم نگاه معصوم آن کودک مثل آوار روی سرم خراب شده. دارم به دنیای آن کودک فکر میکنم. همان دنیایی که در ویرانی آن خودش هیچ نقشی نداشته. به فلاکتی که سرنوشت نصیب آن کودک کرده است.

۱.امشب جشن چله چلچراغ بود...با دو روز تاخیر
جشن با شکوهی بود. سید محمد خاتمی , گلشیفته فراهانی, عادل فردوسی پور, مهران مدیری, فاطمه معتمد آریا, حسین زمان, و باران کوثری, سروش صحت و جمعی از سیاسیون, سینما ,ادبیات و ورزش ایران نیز در این جشن حضور داشتند و یک سری نشان با یک قاچ هندوانه از طرف چلچراغ به برخی از این چهره ها هم داده شد...کلآ جای شما بسی خالی
فعلآ باید گزارش وبلاگ چلچراغیها را تا صبح آماده کنم...شرح مفصل جشن را انجا برایتان می نویسم
۲. گزارش تمام شد تقریبآ ۱۰ ساعت پس از پایان مراسم... گزارشی که حاصل یک شب زنده داری دو نفره از جانب من و فرید بود که البته گیر دادنهای فرید برای زودتر رساندن گزارشها بیشتر عامل این موضوع بود
گزارش لحظه لحظه از جشن چله چلچراغ در سال ۸۶
۳. نیما اکبر پور مجموعه کاملی از لینک های گزارشها و عکسهای شب چله را در وبلاگش جمع آوری کرده است.
مسیر مستقیم اتوبان را در پیش گرفته ایم...دور برمان پر از ماشینهایی است که هر لحظه مارا وادار به فشار دادن پدال ترمز میکنند. راننده ها به هر بهانه ای به هم بد و بیراه می گویند و داد و بیداد راه می اندازند. دیگر خبری فشار دادن گاه بی گاه پدال ترمز هم نیست. ترمز دستی را کشیده ایم در پشت دهها کیلومتر ماشین در یکی از بزرگترین اتوبانهای تهران حبس شده ایم. چاره ای جز تحمل نداریم. راههای فرعی هم ترافیکی سنگین تر از راه اصلی دارند. شاید یکی دو ساعت بعد در پایان این راه خبری از ترافیک نباشد, در دلم می گویم کاش در شهری به جز تهران زندگی میکردم...چند لحظه بعد از حرفی که زده ام منصرف می شوم...
در انتهای اتوبان بزرگترین نماد مدرن شدن تهران از لابه لای سیاهی ها قد علم کرده است, گاهی اوقات خیال می کنم مردی بلند قد است که سرش را از بین دوده هایی که تهران در بر گرفته به امید دیدین هوای یکدست و بی دود بالا آورده است.
عصر می خواهم به خانه برگردم. مترو حادثه دردناکی است که لااقل مطمئنم اگر چه ممکن است مجبور باشم یک ساعتی را عین چوب خشک در لا به لای فشار مسافران بایستم اما مطئنم که بالاخره به مقصد می رسم و خبری هم از معطلی نیست. ولی چه رسیدن لذت بخشی است حضور تقریبآ یک ساعته در بین فشار های بدنی , شمیایی و صوتی که گاه تا سر حد یک شکنجه روزانه برایم تکراری می شود ولی لااقل آنرا به فاجعه ایی به نام اتوبوس و تاکسی هایی کرایه اش از نرخ دلار و بازار بورس و قیمت نفت هم ناپایدارتر است و هر روز کرایه بالای دیروز را بالاتر میبرند ترجیح می دهم.
صبح زود از سرویس دانشگاه جا مانده ام و باید از روی اجبار بروم افسریه تا به اتوبوسها برسم. ساعت حدود شش صبح است و من وقتی پایم را در افسریه تهران می گذارم آرزو می کنم که ای کاش در خانه می ماندم و آن روز را بی خیال درس و دانشگاه می شدم. اگر آن موقع از صبح خواستید آن حوالی بروید حتمآ یک ماسک مناسب همراه خودتان داشته باشید تا لا اقل از بین آن همه دودو دم جان سالم به در ببرید.
این آگهی را چند روز قبل روی دیوار محله مان دیدم. جدای از شعاری بودن متنش گمان میکنم حرکت جالبی است که شاید تمام کاری هم بوده که مالباخته بیچاره می توانسته انجام دهد تا با تکان دادن وجدان خانم یا آقا دزده -که البته چادری هم بوده- باعث وجدان درد او بشود و به پولش برسد. خودتان بخوانید و قضاوت کنید:
آی خانم چادری
آهای خانم چادری که در روز پنجشنبه مورخ 10 آبان ساعت 11:30 دقیقه صبح, در سبزی و میوه فروشی کیف پول مرا از داخل کیف دستی ام برداشتی, با تو چند جمله حرف دارم:
...
روی عکس کلیک کنید تا بقیه نامه ی مالباخته را به جناب دزد بخوانید
با خنده می گویم:"هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست, نیست؟ "
نمی خندد اما انگار مدتها در این باره فکر کرده باشد می گوید:" اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع میشه."
بعد با لبخند محوی میگوید:
...."و خاصیت عشق این است"
روی ماه خدا را ببوس( مصطفی مستور)
در محله قبلی مان یک دیوار بود که هربار رنگش می کردند یک نفر می آمد و دزدکی یک بیت شعر روی آن می نوشت و جالب اینجاست که در تمام دفعات یک بیت ثابت را روی آن دیوار تکرار می کرد( البته با رسم الخطهای گوناگون). خلاصه اینکه این دیوار طلسم شده بود و حتی رنگ کردن آن هم باعث بی خیال شدن شخص نویسنده از نوشتن این شعر بر آن نمی شد.برای همه جای سئوال بود که این آدم مردم آزار لااقل چرا محض تنوع هم که شده سراغ یک شعر دیگر نمی رود و همیشه با این یک بیت شعر روی اعصاب مردم محل پارازیت می اندازد.
آن شعر این بود:
من از روییدن خار بر سر دیوار فهمیدم که ناکس, کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها
پ.ن: گمان می کنم نویسنده این شعر بر روی آن دیوار به شدت تحت تاثیر سینمای کیمیایی قرار گرفته بود که هی چپ و راست دارد قیصر را با شیوه های گوناگون برایمان بازسازی می کند. بر حسب اتفاق مضمون این شعر هم بی ارتباط با دیدگاه کیمیایی در فیلمسازی نیست...
این روزها همه چیز رنگ غریبی دارد
انگار فصل انداختن پوستهای کهنه رسیده است
مثل اینکه باید بزرگ شد
دیگر فرصتی برای خود را به خواب زدن نمانده...

لطفآ سیگار نکشید, مرحوم آسم دارد.
گل آقا

عابر بانکها که در روزهای معمولی سر هر کوچه و خیابانی بدون هیچ مزاحمی منتظر مشتریان خود هستند در روزهای آغازین هر ماه به یک دردسر اساسی تبدیل میشوند. دستگاههایی که نیمی از آنها به دلایل مختلف از دور خارج شده اند و نیمی دیگر صفهای طولانی مقابلشان آنها را از دسترس دور کرده است. اینجا دردسر همه گرفتن پول است, دردسری که کارت به دستان منتظر در صف هر لحظه برای رسیدن به آن بی تابی می کنند.
چون عابر بانکها در هر بارانجام عملیات مقدار محدودی را پرداخت می کند مشتری مجبور است چند باره دریافت موجودی را انجام دهد تا حقوق یک ماه کاری اش را تمام و کمال در جیب بگذارد و همین موضوع باعث شده تا صدای اعتراض آنهایی که در صف ایستاده اند چند باری بلند شود. آنهایی که جلوی صف ایستاده اند تا کمر در دستگاه فرو رفته اند و مراقب این هستند که شخص دریافت کننده تقلب نکند. جلوی صف یکی از خانمها کارتش را برای بار دوم بعد از دریافت اول درون دستگاه قرار میدهد. نگاههای چپ چپ آنهایی که در صف ایستاده اند قصاصی بدتر از جرم آن خانم را نصیبش میکند.
هر وقت که بلایی سر دستگاه می آمد نفسها در سینه حبس می شد. هیچ کس طاقتش را نداشت که بیبیند تمام تلاشهایش برای رسیدن به چند اسکناس تا نخورده به بن بست خورده است. بالاخره فاجعه به سراغ صف دستگاه بقلی ما میرود. دستگاه آنها از کار می افتد و مردمی که که در صف بودند با کلی آه و ناله و نفرین به همه ارکان ریز و درشت به سمت دستگاههای دیگر میروند.
"قدیما صف بانک بود حالا صف عابر بانکه...عابربانک گذاشتن که نصفش خراب باشه نصف دیگشم یا موجودی نداره یا به شبکه وصل نیست"
اینها را پیرمردی که برای دریافت حقوق بازنشستگی اش در صف ایستاده می گوید. از حرفهایی که میزند و سر و روی خسته اش به نظر می رسد که چندتا عابر بانک را امتحان کرده و به در بسته خورده است.
مرد نسبتآ چاقی که در انتهای صف ایستاده آرام و قرار ندارد. میخواهد به هر نحوی که شده بدون نوبت پولش را بگیرد. یکضرب میرود جلوی صف و میخواهد کارتش را مثلا یدون سر و صدا بدهد آقایی که آنجا ایستاده تا برایش بدون نوبت پولش را بگیرد. حرکات ناشیانه اش برای دادن کارت به آن آقا براحتی رسوایش می کند و خانمی که در صف ایستاده است وارد میدان میشود تا به قول خودش با زبان خوش آن مرد چاق را راهی ته صف میکند. البته آن آقا هم که قصد ایستادن در صف را نداشت از رفتن به ته صف منصرف شد و به سمت دستگاههای دیگر راه افتاد تا شانسش را در دستگاهی دیگر برای فرار از این قطار انسانی که به صف مشهور شده است امتحان کند.
همین ماجرا باعث میشود تا سر یک بحث همگانی در صف باز شود. ابتدای بحث در مورد فرهنگ و این جور مسائل بود ولی نفهمیدم که چه طور از تاریخچه قیمت گوجه فرنگی, سهمیه بندی بنزین و خداحافظی علی دایی از تیم ملی سر در درآورد.
آخر های صف است و کم کم دارم امیدوارم میشوم که میتوانم کارتم را داخل دستگاه قرار دهم ولی یک حادثه ناگوار شیرازه صف را از هم می پاشد. کارت یکی از مشتریان در دستگاه گیر کرده و دستگاه را مختل می کند. همه با نگرانی دور دستگاه حلقه میزنند و این میان از همه نگران تر من هستم که چیزی نمانده بود نوبتم شود. خدا را شکر مشکل حل میشود و خیال همه را راحت میکند...
۱. امتحان که تمام میشود مستیقمآ راهی ترمینال میشوم تا هرچه سریعتر خودم را از حوزه استحفاظی دانشگاه خارج کنم...حس رهایی دارم...سوار اتوبوس میشوم و روی صندلی مینشینم...مثل همیشه زانوهایم را به صندلی جلویی میچسبانم و توی خودم جمع میشوم...هدفونم را توی گوشم میگذارم و صدایش را بلند میکنم تا گوشهایم صداهای دیگر نشوند. دوست دارم همه ی لذت زندگی ام در آن لحظه حس کنم... چشمانم را میبندم... گوشهایم را تیز میکنم...صدای فرهاد حس عجیبی را منتقل میکند
«تو فکر يک سقفم... يه سقف بي روزن
يه سقف پابر جا ... محکمتر از آهــــــن»
.....
۲. نزدیک به یک هفته پیش بود که حکم رهایی من از شر این امتحانات عذاب آور صادر شد....حقیقتآ از کندن کوه هم بسی دشوار تر است که بخواهی توی اتاق سر میز بند شوی و مسائل طاقت فرسای دروس ریاضی و خانواده گسترده انرا حل کنی(گفتم خانواده گسترده , از ان لحاظ که رشته ما تا دلتان بخواهد ریاضی توی دست و بالش دارد البته با اسامی گوناگون)....زمانی اشتباها گمان میکردم عاشق ریاضی هستم....اعتراف میکنم در دوران دبیرستان حس شیرینی برایم داشت تا آنجایی که خیلی بیشتر از سطح درسی خودمان میخواندم ولی حقیقتآ در حال حاضر با استیصال تمام اعتراف میکنم که بر خی از دروس را خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند...
۳. این چند وقته بالاخره فرصت شد که چندتا از فیلمهای روی پرده را ببینم... روز سوم فیلم فوق العاده ای بود, نمیدانم کجا خوانده بودم که نوشته بود "زمان تماشای این فیلم می توانید در تنهایی خودتان یک دل سیر گریه کنید"...
پارک وی هم یک فیلم در ژانر وحشت که فقط باید صحنه هایی تصنعی و خونین آن را یک اتفاق جدید در سینما ایران بدانی. اوج بی انصافی است که بخواهیم در کارنامه فیلمسازی جیرانی پارک وی را با قرمز مقایسه کنیم و بازیگرانش را با فروتن و تهرانی در آن فیلم....تمام پارک وی فقط به چند انگشت بریده, دو سه انسان لت و پار شده و چند موجود روانپریش خلاصه میشد ...همین وبس...
دیشب خبر آغاز شلوغی ها را کم و بیش از این و آن شنیدم.صفهای نجومی که فقط برای چند لیتر بیشتر مقابل پمپ بنزین ها بسته بودند....
نزدیکیهای ساعت 12 بود که با صدای شلیک چند تیر هوایی از خانه بیرون زدم...پمپ بنزینها را آتش زده بودند مردم در خیابانها تجمع کرده بودند...ولی باز هم امتحانی که پیش رو دارم باعث شد که به خانه برگردم تا اینکه شب را با چند فرمول بیشتر بر روی این اوراق بی هویتی که چند سالی است به آنها جزوه میگویم سر کنم...ولی باز هم سکوت شب را صداهای بیرون بر هم زد....صدای شلیک تیر هوایی, آژیر ماشینهای پلیس و آمبولانسها و آتش نشانی....
همه اینها فقط برای چند لیتر بیشتر بود.....
امروز صبح اس ام اسها و خبرها برای من که این امتحان لعنتی در خانه محبوسم کرده خبرهای جدیدی داشت...در اکثر نقاط تهران پمپ بنزینها را آتش زده بودند....چند خودرو را در کنار پمپ بنزینها به آتش کشیده اند و فروشگاه شهروند نزدیک خانه ما را هم غارت کرده اند...
الان ساعت 12 است من هنوز هم از بسیاری از اتفاقات بی خبرم....مثل اینکه دیگر این امتحان ارزش محبوس ماندن در خانه را ندارد....شاید دوباره مفصلآ درباره حوادث امروز و دیشب و احتمالآ امشب نوشتم...اگر این امتحان بگذارد
...
مهر-- گزارش تصویری / آتش سوزی در پمپ بنزین بعد از اعلام سهمیه بندی بنزین