تبليغاتX
فــــلاش بــــک

فــــلاش بــــک

اعتیاد های اینترنتی من

1. روزهای اولی که وارد دنیای اینترنت شدم را هیچوقت فراموش نمی کنم. آن روزها مثل الان هر بنی بشری برای خودش ده تا آی دی نداشت تا برای وصل شدن به اینترنت و ساخت آی دی بتوانی ازش کمک بگیری. همان موقع روحیه کریستف کلمبی ام من را تا ساخت اولین آی دی زندگی ام که همین آی دی گوشه وبلاگم هست کشاند. اولین شخصی که من پیغام داد یک بنده خدای هندی بود که برای من تازه وارد شنیدن صدایش در ویس چت مثل اولین پرواز بشر شگفت انگیز بود.


چشمتان روز بد نبیند ما از همان ثانیه ایی که با آن رفیق هندی مان چتیدیم آنچنان معتاد و سر مست از فشردن دکمه کیبرد در چت روم ها شدیم که در خواب بیداری ول کن آن نبودیم. آن زمان شبها مثل جغد بیدار بودم و روزها سینه خیز پای کامپیوترم می رفتم. خلاصه اینکه تا یکی دو سالی ویر چت کردن برای من مثل لحیم کاری بود برای دوستان اهل حال و زمانی که کیسم پس از انفجاری به دیار باقی یا همان کمد منزل شتافت من هم دوران ترکم را شروع کردم.

2. دومین اعتیاد من اورکات بازی بود. زمانی که شبها خواب تست کنکور می دیدم در طول روز هر دو دقیقه یکبار اسکرپ بوک اورکاتم را چک می کردم تا مبادا پیغامی رسیده باشد و من از قافله عقب بمانم.

3. سومین اعتیاد من هم یکی از خاطره انگیز ترین جمعهای اینترنتی برایم بود. کلوب ته تغاریها  که خیلی اتفاقی در تابستان 84 وارد آن شدم. این جمع دوستانه آنقدر اعضای خودش را اعتیاد وار به سمت خودش کشید که شاید تمام ما کل تابستان در طول روز چندین بار تمام تاپیک های کلوب را زیر و رو می کردیم. دوستی های آن روزها هنوز هم پا بر جا هستند. ممت, مژده, فرزانه, امین, پانته آ و  چند نفر دیگر از بچه های کلوب مدتهاست دیگر حس و حال جمعی مثل آن روزها را ندارند. ولی شک ندارم خاطرات آن روزها برای آنها هم مثل من شیرین و به یاد ماندنی است.

4. چهارمین بخش ماجرا اعتیاد من به وب گردی و وبلاگ گردی بود. اعتیادی که الان هم کماکان با من و خیلی های دیگر است. زمانهایی شده که ساعتها به خواندن این صفحات مجازی مشغول شده ام و متوجه گذر زمان نبوده ام. سایتهایی مثل فیس بوک و بالاترین و سیستم لینکهای داغ کلوب  هم بدجوری به این عادت دامن می زنند.

5. پنجمین  توهم مخ فرسای من در دنیای سایبر پدیده ای به اسم تراوین بود و هست. نمی دانم تا به حال دو نفر آدم جا افتاده را دیده اید که در محیط کاری در حال بحث بسیار حیاتی و کلیدی "نقش شوالیه سزار در پاکسازی پیش از حملات کاتا برای تخریب مواضع دشمن" صحبت کنند یا نه... چی؟ سپاه؟ ارتش؟ وزارت دفاع؟ نه این چیزها نیست...جان؟ وزارت اطلاعات؟ نه جانم کجای کارید...ناظران امر نقل کرده اند که در اکثر ادارات و دانشگاه این روزها بحث بر سر حمله و دفاع و دهکده به شدت بالا گرفته است... این قضایا هیچ ربطی به تهدید به حمله نظامی اسرائیل هم ندارد....تمام این بحثها از یک اعتیاد تازه مد شده ایی به اسم تراوین سر منشا می گیرد... یک بازی اینترنتی که رسمآ نیمی از جمعیت دانشجوی ایران را بدبخت و بیچاره کرده است و آمار مشروطی این قشر همیشه مشروط را از قبل هم بدتر کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:56  توسط مهدی کریمی  | 

من پسر صدام بودم

"من پسر صدام بودم" را نزدیک به یک سال پیش خواندم. کتابی که امروز با دیدن وقایع اخیر یاد صحنه های بسیاری از این کتاب می افتم. واژه دیکتاتوری واژه هزار رنگی است... هر کس به گونه این بوم سیاه را به ظاهر رنگ می زند تا شاید زیباتر جلوه کند...اما نفس کار همان است. این روزها, این کتاب را هرگز از دست ندهید. شاید دید روشن تری نسبت به همه چیز و همه کس پیدا کردید. معرفی این کتاب را چند ماه قبل برای نشریه دانشجویی مان نوشته بودم که همان را عینآ در زیر می آورم...

***********

من پسر صدام بودمتا به حال چند بار تصور کردهاید که یک آدم را بکشید؟...تا به حال به آدمهایی که کشتن برایشان راحتترین کار دنیاست فکر کردهاید؟ شخصیتهای که واژه انسان برازنده آنها نیست و شاید خیلی به ندرت و حتی هرگز با چنین افرادی را مستقیمآ روبرو نشدهایم و فقط اخبار جنایات آنها به گوشمان رسیدهاست.

یک قاتل که در کوچه خیابان راه میافتد و اسلحه طرف مردم میگیرد شاید برای افرادی که با آن قاتل روبرو میشوند خطرناک باشد ولی آن روزی که آن قاتل در مسند قدرت قرار بگیرد دیگر چه با او روبرو شوی و چه نشوی در خطری...همه مردم آن شهر و حتی تمام جهان در خطرند...

«من پسر صدام بودم» روایتی است از سر نوشت نه یک قاتل, بلکه سلسله قاتلانی که پا را فراتر از کشتن مردم سرزمین شان گذاشتند. این کتاب سرگذت لطیف یحیی بدل و فدایی عدی حسین صدام فرزند ارشد صدام است. کتابی که شاید شما را به همه چیز مظنون کند...وقتی که متوجه شوید  انسانهایی بودهاند و هستند که جنایت و غارت و شهوت بیافسارشان سر به فلک گذاشته است مطمئنآ به اکثر شخصیتهایی که دور و برتان هستتند مظنون خواهید شد.

«فقط صبر کنید تا رئیس جمهور شوم. من سخت بیرحم تر از پدرم خواهم بود. این جملات را یاداشت کنید. آرزوی دوران صدام حسین را خواهید کرد!» این را عدی حسین صدام فرزند ارشد و جانشین صدام پس از او گفته است.

این کتاب یکی از پرفروش ترین کتابهای سیاسی  است که تا کنون در ایران به چاپ رسیده و واقعیات زندگی شخصی و سیاسی عدی حسين صدام است که از زبان بدل او لطیف یحیی به نگارش درآمده که آیینه تمام نمای هر حکومت دیکتاتوری است.

«من پسر صدام بودم, در زمان حیات رژیم صدام نوشته شده و گرچه روایتی مستند از زندگی فرزند ارشد دیکتاتور وحشی عراق است اما در بعدی دیگر , به کثافت پنهان خودکامگی در جامعهی عراق میپردازد و تا آنجا پیش میرود که خواننده را به تهوع وا میدارد ... قتل , شکنجه , ترور , فحشا و....»

شاید نیاز به ذکر یک نکته در اینجا ضروری باشد و ممکن است عنوان سیاسی کتاب شما را به اشتباه بیندازد. این کتاب از نظر داستانی نیز کتابی قوی و گیرا محسوب میشود و جذابیتهای آن در همین نکته نهفته است که ماجراها را به صورت یک داستان به هم پیوسته روایت میکند. توصیه میکنم هرگز این کتاب را از دست ندهید. خط داستانی پر کشش این کتاب هر خوانندهای که آنرا شروع کند را تا انتها با خود همراه خواهد کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:3  توسط مهدی کریمی  | 

این روزها همه مشغولند

یکی شعار می دهد...یکی می کشد...یکی میمیرد...یکی تقلب می کند

یکی می بازد و به جام جهانی نمیرسد...

یکی هم که استاد دانشگاه است دانشجو را می اندازد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:54  توسط مهدی کریمی  | 

مادر...

ساعت ۲:۳۰ دقیقه بامداد است...چند ساعتی است که نفسی راحت می کشی...کبوترهایی که هر روز برایشان دانه می ریختی از فردا منتظر دستان تو هستند که باز هم از پنجره بیرون بیاید...و من منتظر دستان تو که از زیر خاک بیرون بیاید...

راستی عدالت را با کدام سنگ محک می سنجند؟اما خدایا... راضی ام به رضای تو

دیروز که موذن اذان مغرب را می گفت و ذره بارانی از آسمان بر زمین می ریخت تو هم از زمین به آسمان سرازیر شدی...این حافظه لعنتی از تصاویرت پاک نمی شود....این پیراهن مشکی را بر تنم دوست ندارم...کاش من جای تو می رفتم...کاش این پیراهن مشکی امروز بر قامت تو سوار می شد.


از تمام دوستانی که تلفنی و یا با کامنتهای خود تسلیت گفتند ممنونم... امیدوارم بتوان لطف و مهربانی برخی دوستان عزیزم  که با تمام وجود حرفهایشان و همدردی شان برایم ارزشمند بود را جبران کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:30  توسط مهدی کریمی  | 

چکنویس شبانه

ساعت ۴ صبحه...بی خوابی زده به سرم...ساعت ۶ باید از خونه بزنم بیرون....میدونی چه مرگمه؟؟....حس میکنم گیر افتادم بین یه سری خاطرات مزخرف.....امشب دلم گرفته....همینجوری...الکی محض خنده

خودمم نمیدونم چه مرگمه و دلم چی می خواد...فقط میدونم هر یه ثانیه ای که از زمان امشب می گذره بیشتر توی این باتلاق دلتنگی فرو میرم....همه زندگی ۲۲ سال گذشته ام توی مخم به صف شدن دارن جلوی چشمام رژه میرن....حس میکنم یه چیزی یه جایی یه نقطه ایی توی این زندگیه کوفتی کمه....نمیدونم چیه...فقط میدونم اون یه تیکه پازل زندگیم که اش خالیه امشب خوابو از چشمام گرفته...

راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم شایدم بی خوابی امشبم به خاطر اینه که قول دادم تا صبح بالای سرش بیدار بمونم...به خاطر اینکه شب تولدشه...شاید این قولمه که مثل فیلمای علمی تخیلی به یه قانون تبدیل شده که منم بخوام یا نخوام باید ازش اطاعت کنم...

انگار همیشه شبا تا دم دمای صبح  وقت دلتنگیه....شب زنده داری رو دوست دام حتی با دلتنگیاش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 3:57  توسط مهدی کریمی  | 

عکس

عکسی به دست داشت

از خود

آن را نشان من داد

-پرسید:با این مشخصات کسی را ندیده ای؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:30  توسط مهدی کریمی  | 

امروز پس از مدتها دستم به نوشتن رفت تا دوباره فلاش بک را از زیر خاک بیرون بکشم.....عجب دلتنگی داشت خواندن مطالب قدیم اینجا... می دانم این رسم وبلاگ نویسی نیست که هر از چند گاهی سری به خانه مجازی ات بزنی و چند خطی از حرفهای تکراری را پشت سر هم ردیف کنی...ولی خب چه می­شود کرد...تنبلی هم بد دردیست

امروز روز دانشجو است...عجب روز زیبا و دوست داشتنی و محبوب و گل و بلبلی...آدم حس می­کند حتی در و دیوار هم دارند به او تبریک می­گویند...البته از مسئولین دانشگاه و صدا سیما کلآ هر مسئول دیگری نمی­توان در حد در و دیوار توقع داشته باشید...بالاخره سرشان شلوغ است دیگر...کلآ باید خوشحال باشید که اگر در دانشگاهتان یکی دو تا سخنرانی انجام شود و شیرینی و سن ایچ پخش کنند...چی؟ دانشجو؟ حق و حقوق؟شعور و از این حرفها؟ شوخی می­کنید

بالاخره  نشریه دانشجویی کوچک ما هم در روز دانشجو در حالی که در حد یک اسکناس 50 تومانی هم از سوی دانشگاه به ما کمک نشد از جیب بچه های تحریریه چاپ و منتشر شد...خدا آخر عاقبتمارا به خیر کند...با این اوضاع مالی می­خواهیم ماهنامه هم بزنیم .....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:0  توسط مهدی کریمی  | 

یک تابستان داغ با صف و چلچراغ...

تیر ماه سال گذشته قرار شد که من پنج سوژه اجتماعی را تعیین کنم و با جزئیات آنها را برای منصور ضابطیان ,دبیر سرویس اجتماعی چلچراغ, ببرم. این موضوع تا چند روز فکرم را بدجوری مشغول کرده بود. آن چند روز ایده های فراوانی به ذهنم رسید...از ساختمان های عظیمی که امروز متروکه مانده است تا صفهای طویلی که همیشه از آنها متنفر بودم و دهها موضوع دیگری که همه شان جزو علامت سئوالهای افکار شلوغم بوده اند.

 

چند روز بعد از بین همه ی سوژه هایی که برای خودم یادداشت کرده بودم پنج مورد از آنها را نوشتم و برای منصور ضابطیان بردم و او هم از بین سوژه هایم موردی را انتخاب کرد که من اصلآ انتظارش را نداشتم. قرار شد که من از آن به بعد روی موضوع صف کار کنم.

 

هیجان این گزارش در کنار زندگی پر التهاب آنروزهایم فضای عجیبی را در خاطراتم ماندگار کرد. آن زمان من چندین بار به صفهای اعزام به خدمت سربازی, سفارت خانه ها , بازار بورس , عابر بانکها و صفهای دیگری مراجعه کردم و چند ساعتی را در آنها ایستادم و همه چیز را, از لحن بیان تا نوع تفکرات و طبقه اجتماعی و هدف مردم از ایستادن در آن صفها زیر نظر گرفتم. همچنین جستجوی من برای یافتن صفهایی که ویژگی منحصر به فرد و خاصی داشته باشند و فیلمهایی که در آنها به صف اشاره شده باشد به نتایج جالبی رسید.

 

تا به حال هیچ وقت به صف و ایستادن در آن اینطور نگاه نکرده بودم. صف اعدام یکی از وحشتناک ترین انواع صف برایم بود که بارها در ذهنم آنرا مجسم کردم. یا مثلآ آن صف در فیلم "آخر زمان" که سرخپوستان پشت سر هم ایستاده بودند تا یکی یکی سر از تنشان جدا شود و قلبشان را از سینه شان بیرون بیاورند.  آن زمان در مورد صف اعدام برای این گزارش اینطور نوشته بودم: " اینجا انتظاری در کار نیست...مجرمان در یک صف می ایستند, رو به روی مرگ با چشمانی بسته...جوخه اعدام اسلحه های خود را برای شلیک اماده می­کنند.. صدایی مهیب همه جا را فرا می­گیرد....چند دقیقه بعد انسانهای آن صف دیگر زندگی را تجربه نمی­کنند."

 

از شروع کار در مورد گزارش صف, که جمعآ چند هفته ای بیشتر طول نکشید, دوست عزیزم شروین خدابخشی راهنمای بسیار خوبی برایم بود اما متاسفانه دلایلی برای من وجود داشت که ترجیح دادم کارم را ادامه ندهم و نیمه کاره رهایش کنم.

 

این هفته بعد از یکسال پرونده صف در چلچراغ کار شد. البته در مقابل موضوعات اجتماعی دیگری که قبلآ در مجله کار شده بودند سوژه دندان گیری محسوب نمی­­شد. اما خوشحالم که حالا موضوعاتی را که یک سال پیش با آن ها درگیر بودم از دید کسانی که تجربه بیشتری از من دارند می­خوانم. البته کمی متفاوت با آن جزئیاتی که من در ذهنم داشتم. و همچنین کمی متفاوت تر در نام کسی که پیش از این سوژه این گزارش را پیشنهاد داده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:38  توسط مهدی کریمی  | 

از شانزه لیزه تا لاله زار

امروز موقع برگشتن از دانشگاه به بهانه دیدن ایستگاههای جدید خط 4 مترو از مترو دروازه شمیران به فردوسی رفتیم تا هم حس کنجکاویمان را ارضا کنیم و هم از همانجا خط مترو عوض کنیم و شلوغی ایستگاه امام خمینی را به خاطر تعویض خط تحمل نکنیم.

 

سمت فردوسی که رفتیم همینجوری به سرمان زد که یک سری هم به خیابان برلن و لاله زار و آن اطراف بزنیم. گشت کوتاه من و یک دوست بسیار عزیز در خیابان لاله زار واقعآ برایمان دلنشین و جذاب بود. اما لذتی همراه با دلتنگی...

 

لاله زار شلوغ بود...خیلی شلوغ...پر از مغازه های الکتریکی..پر از آدمهایی که دغدغه شان از حضور در آن خیابان یا خرید کردن بود و یا کاسبی کردن...انگار کسی حواسش نیست اینجا لاله زار است....اینجا همان خیابان مشهور است....خیابانی که انگار حرفهای زیادی برای گفتن دارد و قصه های زیادی برای تعریف کردن.

 

یاد صفحه نوستالوژی چلچراغ میافتم که چند وقت قبل از لاله زار نوشته بود. دلم میگیرد وقتی میبینم  از تمام آن سینماها و تئاتر های لاله زار فقط یک سری تابلو رنگ و رو رفته قدیمی بر جای مانده . دلم میگیرد وقتی میبینم از آن همه قصه هایی که از لاله زار دیروز شنیده ایم فقط همین خرابه ها مانده. دلم میگیرد وقتی میبینم که زمان چقدر بی رحم است.

 

 

لاله‌زار در ۱۳۲۶ خورشیدی          نبش لاله زار و استامبول ۱۳۲۶

لاله زار در سال 1385 خورشیدی         نبش لاله زار و جمهوری ۱۳۸۵  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط مهدی کریمی  | 

از کرامات شیخ ما این است....

 در باب زادگاه برپا کننده حق و عدالت و نابودگر اسرائیل  

احمدی نژاد

آقا گرمسار خیلی جای مهمی است...باور کنید...به جان خودم...منی که می بینید تازه دانشجوی ترم 5 دانشگاه گرمسارم...شریف کیلویی چند است؟...همین گرمسار را بچسب....

 

 در باب ترویج پاچه خواری در دستگاههای دولتی و غیر دوتی

 

 

جاسبی

 

جمله قصار:

"حضور سبز دانشمند فرهیخته جناب آقای دکتر جاسبی"

 

در این هاگیر واگیر پاچه خواری ها و پیام تبریک و تهنیت برای ورود دکتر جاسبی یکی برداشته ورود دکتر مقدم ریاست منطقه ده دانشگاه آزاد را تبریک گفته....به این میگویند پاچه خواری همه جانبه

 

به نو آوری و تنوع پیام ها دقت کرده اید ؟ هر ارگان و بخشی برای توی چشم آمدن پاچه خواری اش سبکی را برای تبریک برگزیده است

 

یکی از دلایل نزول اجلال مقام عالی قدر دانشگاه آزاد در دانشگاه ما پرده برداری از تابلو افتتاح ساختمانهایی بود که یکی دو سال است ما داریم امر مبارک جزوه نویسی و تحصیل را در انها اقامه می کنیم. وجدانآ تا به امروز حس میکردیم نمای این ساختمانهای مثلآ تازه تاسیس یک چیزی کم دارد که این روزها فهمیدیم ایراد کار جای خالی همان تابلوی افتتاح ساختمان توسط جناب دکتر بوده است تا هر روز قبل از شروع کلاس با خواندن آن تابلو چند دقیقه ای شاد شویم.

 

 

 

 در باب مهندس شدن ظرف جیک ثانیه

 

ترانه مادری

 

 

آقا به جان خودم فارغ تحصیلان رشته الکترونیک که در طول تحصیلشان کلی دروس خفن و نیمه خفن و نسبتآ خفن پاس کرده اند جلوی این پویا سریال ترانه مادری که هنوز نسخه ترم اول الکترونیک را نپیچیده رسمآ لنگ انداخته اند....مهندس پویا در این سریال هنوز فیزیک 1 را پاس نکرده رادیو تعمیر می کند و با سیستم سخت افزاری کامپیوتر آشنایی دارد و در یک کارخانه کار تحقیقاتی انجام میدهد و کلی مساله دیگر...احتمالآ کارگردان این سریال الکترونیک را با الکتریکی سر کوچه شان اشتباه گرفته.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:43  توسط مهدی کریمی  |